تبلیغات
باشگاه پرواز parvaz club - مادر....
تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (دلبر)
عکس: ‏چمدونش رو بسته بودیم با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
كلاً یه ساك داشت،كمى نون روغنى،آبنبات،كشمش،چیزهاى شیرین،براى شروع آشنایى

گفت:"مادر جون منكه چیز زیادى نمیخورم یك گوشه هم نشستم نمیشه بمونم،؟ دلم براى نوه هام تنگ میشه "

گفتم:" مادر من دیر میشه.چادرتون هم آمادست .منتظرن"

گفت كیا منتظرن؟ اونا كه اصلاً منو نمیشناسن، آخه اونجا مادر جون آدم دق میكنه ها. منكه اینجا به كسى كار ندارم اصلاً،اوم، دیگه حرف نمیزنم، خوبه،؟ حالا میشه بمونم؟

گفتم: آخه مادر من شما دارى آلزایمر میگیرى همه چیو فراموش میكنى

گفت:مادر چون این چیزى كه اسمش سخته رو من گرفتم. قبول! اما تو چى؟ تو چرا همه چیزو فراموش كردى پسرم؟

خجالت كشیدم !!! حقیقت داشت،كودكى و جوونیم و تمام عشق و مهرى كه نثارم كرده بود رو فراموش كرده بودم، اون بخشى از هویت و ریشه و هستیم بود، من همه رو فراموش كرده بودم! 
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم كه نمیریم 
توان نگاه كردن به خنده نشسته بر لبهاى چروكیده اش رو نداشتم،ساكش رو باز كردم
نون روغنى ...و همه چیزهاى شیرین دوباره تو خونه بودند،

آبنبات رو برداشت
گفت: بحور مادر جون خسته شدى هى بستى و باز كردى

دست هاى چروكیده اش رو بوسیدم و گفتم:
ببخش مادر جون ،فراموش كن،،،، اشكش را با گوشه روسرى اش پاك كرد و گفت:
"ببخشم مادر جون؟ منكه چیزى یادم نمیاد،شاید فراموش میكنم .گفتى چى گرفتم؟ المیزر؟!" در حالى كه با دستاى لرزونش، موهاى دخترم رو شونه میكرد زیر لب گفت:"گاهى چه نعمتیه این المیزر!!!"‏ 
چمدونش رو بسته بودیم با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
كلاً یه ساك داشت،كمى نون روغنى،آبنبات،كشمش،چیزهاى شیرین،براى شروع آشنایى

گفت:"مادر جون منكه چیز زیادى نمیخورم یك گوشه هم نشستم نمیشه بمونم،؟ دلم براى نوه هام تنگ میشه "

گفتم:" مادر م...ن دیر میشه.چادرتون هم آمادست .منتظرن"

گفت كیا منتظرن؟ اونا كه اصلاً منو نمیشناسن، آخه اونجا مادر جون آدم دق میكنه ها. منكه اینجا به كسى كار ندارم اصلاً،اوم، دیگه حرف نمیزنم، خوبه،؟ حالا میشه بمونم؟

گفتم: آخه مادر من شما دارى آلزایمر میگیرى همه چیو فراموش میكنى

گفت:مادر چون این چیزى كه اسمش سخته رو من گرفتم. قبول! اما تو چى؟ تو چرا همه چیزو فراموش كردى پسرم؟

خجالت كشیدم !!! حقیقت داشت،كودكى و جوونیم و تمام عشق و مهرى كه نثارم كرده بود رو فراموش كرده بودم، اون بخشى از هویت و ریشه و هستیم بود، من همه رو فراموش كرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم كه نمیریم
توان نگاه كردن به خنده نشسته بر لبهاى چروكیده اش رو نداشتم،ساكش رو باز كردم
نون روغنى ...و همه چیزهاى شیرین دوباره تو خونه بودند،

آبنبات رو برداشت
گفت: بحور مادر جون خسته شدى هى بستى و باز كردى

دست هاى چروكیده اش رو بوسیدم و گفتم:
ببخش مادر جون ،فراموش كن،،،، اشكش را با گوشه روسرى اش پاك كرد و گفت:
"ببخشم مادر جون؟ منكه چیزى یادم نمیاد،شاید فراموش میكنم .گفتى چى گرفتم؟ المیزر؟!" در حالى كه با دستاى لرزونش، موهاى دخترم رو شونه میكرد زیر لب گفت:"گاهى چه نعمتیه این المیزر!!!"
ا



.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.